سلام آقاي جومونگ .اميدوارم حالتان خوب باشد و ملالي در وجود شريف نباشد. اگر از احوال اينجانب و ساير هموطنان بپرسيد بنده که مخلص جناب عالي و تمام اعضاي گروه دامون هستم . هموطنان هم همگي دوست دار جناب عالي هستند و هرشنبه و سه شنبه مشتاقانه پاي تلويزيون مي نشينند تا جمال مبارک جنابعالي وياران را ببينند و مرحبا بگويند و بر هر چه تسو و تسوئيان لعن و نفرين بفرستند.
و البته بعضي ها هم به خاطر تماشاي جمال کم مثال بانو سوسانو به تماشاي سريال شما مي نشينند.به من چه؟ مرا که توي قبر اونها نمي گذارند. غرض فقط اين بود که بگويم اينجا همه جور آدمي هست.آقاي جومونگ من خيلي خوشحالم که سريال شما را تلويزيون ما نشان مي دهد. آخه مي دانيد؟ ماتوي سرزمين بزرگ مان اصلا آدمي مثل شمانداريم!
نه درتاريخ مان نه درقصه ها و افسانه هامان مثل شما نداريم. به همين جهت ديدن شجاعت هاي شما ،درستي شما ،کارداني شما برايمان لذت بخش است .چه کسي مي تواند سه تا تير در کمان بگذارد و هرسه رابه هدف بزند؟ چه کسي مي تواند آنهمه صبرکند تا اعتماد آدمي مثل تسو را به دست بياورد؟ چه کسي مي تواند يک تنه به وسط يک فوج بزند و همه را از دم تيغ بگذراند؟
اين کار فقط و فقط ازجنابعالي برميايد.عموي پدرم مي گويد رستم زور صدتا جومونگ راداشته است. ولش کنيد لطفا. پير است و هذيان مي بافد .کلي هم اسم هاي اجغ وجغ مثل گيو و گودرز و سياوش و بيژن و کيخسرو و اينها پشت سرهم رديف مي کند که مثلا اينها اساطير مايند .من که جدي اش نميگيرم اگر آنها اسطوره بودند، اگر از جنابعالي سر تر بودند چرا صداسيماي ما ازشان فيلم نمي سازد؟
مگر رستم هماني نبود که چند وقت پيش ها يک سريالي ازش نشون داد؟ اونکه اصلا لاجون بود.فقط حرف ميزد. اگر اسطوره ما اون بود ما اصلا اسطوره نخواستيم, داداشم ديروز که ازمدرسه اومد ازقول معلم تاريخشون مي گفت که ما يه ستارخاني داريم که مثل جومونگ افسانه نيست و واقعي است وتازه از جومونگ هم چيزي کم نداره .و کلي ازشجاعت و کاردرستي اش گفت.
گفتم داداشم گوش کن.من هم ستارخان راخوب مي شناسم. هموني يه که اسمش رو خيابون دايي اينهاست. اما اگه کارش درست بود لابد يه فيلمي، سريالي چيزي ازش مي ساختند. بد که نگفتم .خلاصه اينجا هرروز يه اسطوره علم مي کنند که مثلا ازشما سرتر باشه اما نمي شه .اما گوش من بدهکار اين حرفها نيست .من فقط مخلص جومونگم وغيرجنابعالي اسطوره اي ندارم.دور دور جومونگ است وبس.
منبع : [miadgah]
------------------------------------------
به نظرم جالب بود گفتم شما هم بی بهره نباشید![]()
--------------------------------------
خدای من اگه کمکم نکنی حتما توی این کوره راهها گم خواهم شد.
چه انتظار عظيمی نشسته در دل ما
هميشه منتظريم و کسي نمي آيد
به قول محمود کيانوش: اگر سادگي واعتقاد را که جوهر بازيهايماو قصه هايمان بود همراه همان مي آورديم حالا اينقدر دست هايمان خالي نبود
گشت و بازگشت
سفر به دهکده ي سبز کودکي کردم
سفر به سايه ي پروانگان در آتش ظهر
سفر به قوس قزح هاي زير پاي ملخ
سفر به خلوت باراني شقايق ها
دوباره در سن دهسالگي فرو رفتم
دوباره کودکي از دور ها صدايم کرد
تمام شادي خورشيد در نگاهم ريخت
به راز روشن چشمه آشنايم کرد
به چشم کودک دهساله اي که من بودم
هنوز خانه ي ما رو به چهار سوي جهان
در يچه هايي با شيشه هاي آبي داشت
هنوز ابر ازان مي گذشت و بر مي گشت
هنوز ساقي پنيرک زشير مي روئيد
هنوز اردک از آبگير مي روئيد
هنوز روح گل از چشم روشن شبنم
به آفتاب نظر مي کرد
شاپره در قفس شاخه ها نفس ميزد
سپيده بر شتر کوهها سفر مي کرد
هنوز سنجاقک
هوانورد و هراس آور بيابان بود
فرود گاهش اطراف جويباران بود
هنوز دست زدن پيشه ي سپيداران
هنوز پير شدن شيوه ي چناران بود
به چشم کودک دهساله ي که من بودم
هميشه تير تلگراف پاي در گل بود
هميشه سيم به قدر نسيم سرعت داشت
هنوز دخترک خوشه چين عروسک بود
عروسکي که در انبوه کاه مي خوابيد
هنوز آينه ي خورشيد کاکلي بود
شعاعش از کف دستم به ماه مي تابيد
هنوز عشق بخش نمي شناخت مرا
ولي چراغش در پشت ذهن من مي سوخت
هنوز چهره ي هعصوم ناشناخته اي
نگاه منتظرش را به چشم من مي دوخت
ديار کودکيم را قدم زنان ديدم
در آن قلمرو اوهام دربدر گشتم
فضاي خانه اش از صداي مادر بود
به کو چه آمدم و در پي پدر گشتم
از اين دو گمشده ي خويش نشان چه ديدم هيچ
غباري از سم اسبي که در افق مي تاخت
تمام دهکده را آشنا گمان کردم
از آن ميان دريغا يکي مرا نشناخت
مسي به رنگ شفق بودم،زمان سپر شدنم آموخت
در اميد زدم يک عمر، نه در گشادو نه پاسخ داد
در دگر زدنم آموخت،چراغ سرخ شقايق را
رفيق راه سفر کردم،به پيشواز سحر رفتم
سحر نيامدنم آموخت.
کنون هواي سفر در سر، نشسته حلقه ي حقيقت بر در
حديث خويش نميدانم
خوشم به عقربه ي ساعت
که چه مي گذرد بر من
-----------------------------------------------------
۱. اینم به خاطر محمد عزیز ،فک کنم از دوخط بیشتر شد نه؟؟؟؟![]()
۲.ای کاش فکر نمی کردیم مسخره کردن دیگران زرنگیه ای کاش!...
۳.آن عهد که با تو بسته بودم
یاد است مرا ترا فراموش!!!!!!!!!!!
بــــــــــادت انـــــــــدر شــهریاری برقـــــــــرارو بـر دوام
سال خـــــــــرم،فال نیکو،مال وافر،حال خـــــــــــوش
اصـــل ثابت،نســــــل باقی،بخت عـــــالی،تخت رام
می خواستم زودتر بنویسم ولی وقت تنگ بود و مغز هم توانایی یاری نداشت . با این حال سال نو
را به همه ی شما دوستان خوبم تبریک می گویم. فصل بهار فاصله ی بین نفسهاست امید وارم که
این فاصله پر شود از عشق و محبت. آرزومندم که همه ی شما در این فصل نو حتی برای یک
لحضه هم که شده به هیچ چیز جز بهار نیاندیشید. و قلب و روحتان پر شود از هوای لطیف و
زیبای بهاری، همچون طبیعت سر شار از سر سبزی و شادابی.و کهنه ها را در سال کهنه رها
کرده و قدم در سال نو گذاشته باشید.
و در آخر بهاری ترین بهار را برایتان آرزو می کنم.![]()
۱ شاید نتوانم آنچان که باید به شما دوستان سر بزنم امید وارم من را ببخشید ولی به اندک فرصتی جویای احوالتان خواهم شد
دوستتون دارم و تعطیلات خوشی را برایتان آرزو می کنم.![]()
۲ دلت شاد و لبت خندان بماند برایت عمر جاویدان بماند
خدا را میدهم سوگند بر عشق هرآن خواهی برایت آن بماند
بپایت ثروتی افزون بریزد که چشم دشمنت حیران بماند
تنت سالم سرایت سبز باشد برایت زندگی آسان بماند
قرار بود از استان چند نفري بيايند براي بررسي درس بچه ها.
حدودا سه نفر بودند سه نفر آقا با کت شلوار های تمیز و اتو کشیده و کراوات زده، بیچاره معلممان دل توی دلش نبود
رنگش پریده بود و مرتب ما را نصیحت می کرد که آگه این سوال را کردند اینطور جواب بدهید . اگه آن طور سوال کردند آنطور .
خلاصه آقایون در زدند و وارد کلاس شدند بعد از سلام و احوال با معلم کلاس ،رو کردند به بچه ها و چند جمله ی کوتاه گفتند که من حتی یک کلمه هم یادم نیست.
فقط یادم می آید که یکی از بچه ها را که دختری سفید و تپل بود و چشم و ابروی مشکی داشت و
لبهای سرخ و زیبا با یک خال مشکی و قشنگ کنار لبش صدا زدند با اینکه زرنگ کلاس بود اما رنگ از رخش پرید .
ولی با این همه سوالهایی را که از او پرسیدند درست جواب داد به جز یک بیت شعر ی که که در کتاب فارسی بود و نتوانست معنی کند .
آقای محترم رو کرد به کلاس و گفت چه کسی می تواند این شعر را معنی کند، از هر کس می پرسید
معنی آن را نمی دانست .
چهره ی معلممان در نظرم می آید، آن لحظه چقدر نگران بود و با خود فکر می کرد که همه ی تدریسش زیر سوال رفته است .
خوب یادم است من با ان همه کم رویی دستم را بلند کردم و شعر را ترجمه کردم آنقدر جملات زیبایی گفتم
که صورت خانم معلممان مثل گل شکفت ، از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید
آن آقای محترم از جملاتی که من گفتم شگفت زده شده بود و تازه سر ذوق آمده بود تا از من سوال های بیشتری بپرسد .
من هم تمام سوالها را درست جواب دادم به جز یک سوال ریاضی که درست حل نکردم .
خلاصه در آخر قرار شد یک جایزه به کسی که بهتر از همه سوالها را جواب
داده بدهد آن هم یک خودکار نفیس با یه عالمه نوشته رویش .
بالاخره جایزه به همان دختر زرنگ کلاس داده شد گرچه بدم نمی آمد آن جایزه را می گرفتم اما زیاد برایم
مهم نبود ، چیزی که در آن لحظه برایم اهمیت داشت سوالی بود که من فقط جواب داده بودم و آبروی
معلمم را خریده بودم
اما مثل اینکه نظر خانم معلم این نبود و جایزه را حق مسلم من می دانست ، از اینکه آنرا به من نداده بودند بسیار ناراحت شده بود ناراحت بود چون فکر می کرد حق مرا خورده اند.
آن موقع این موضوع را درک نمیکردم اما بعد ها فهمیدم که خوردن حق دیگران همه جارواج دارد و تازگی
هم ندارد به آدمش هم زیاد ربط ندارد آن آدم میتواند حتی پدر یا برادر یا همکار یا یه رئیس کله گنده یا .... باشد ،مهم این است که زندگیت را زیرو رو خواهد کرد اگه نروی به دنبالش و حقت را نگیری.
یک پیشنهاد دوستانه: مثل من باشید جایزه واستون مهم نباشه.![]()
-چقدر ثانیه ها نامردند گفته بودند که بر میگردند رفتند و پس از رفتنشان بی جهت عقربه ها می چرخند.![]()
نمیدونم چه ربطی داشت خودتون ربطش بدید.![]()
۱.اين نامه را به کسي نشان ندهيد ستا رالعيوب باشيد
۲.به قول جبران خلیل جبران:
دوست من تو خوب و هشيار و دانا هستي.يا نه تو عين کمالي و من با تو از روي دانايي و هوشياري سخن مي گويم .گرچه من ديوانه ام ولي ديوانگي را مي پوشانم
مي خواهم تنها ديوانه باشم
۳.خدای من پس کجایی چرا جوابمو نمیدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من سردم است و چاره فقط دستهاي توست
گولم نزن که شال به دردم نمي خورد
من تشنه ي توام، عطشم داغ و واقعي ست
تمثيل و قيل و قال به دردم نمي خورد
اين دکمه هاي باز صريحم نموده اند
من سيب و پرتقال به دردم نمي خورد
آخر کجاي سيب شبيه سه نقطه است
من نقطه چين کال به دردم نمي خورد
چشمک نزن! حواله نکن بوس ِ راه دور
توي قفس که بال به دردم نمي خورد
از خاطرات خوب گذشته نگو عزيز
تقويم پارسال به دردم نمي خورد
مردانه قول وصل به من داده اي ولي
من مرد ايده آل به دردم نمي خورد !!
يا خون من به گردن تو يا بگو بله..
در عشق احتمال به دردم نمي خورد
حالا بريز قهوه و آبي بپوش و بعد..
برکن دگر, لباس به دردم نميخورد
-------------------------------------
یه مثل آلمانی میگه:همه كساني كه با تو مي خندند دوستان تو نيستند.
وگوته میگه:مردم پست و دون همانند سراب مانند كه چون كمي به آنان نزديك شوي به زودي پستي و ناچيزي خود را بر تو آشكار سازند.
امیدوارم زندگی به کامتون باشه![]()
سروش صحت
بوي باران ، بوي سبزه ، بوي خاک
شاخه هاي شسته ، باران خورده پاک
آسمان آبي و ابر سپيد
برگهاي سبز بيد
عطر نرگس ، رقص باد
نغمه شوق پرستوهاي شاد
خلوت گرم کبوترهاي مست
نرم نرمک ميرسد اينک بهار
خوش به حال روزگار ...
خوش به حال چشمه ها و دشتها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه هاي نيمه باز
خوش به حال دختر ميخک که ميخندد به ناز
خوش به حال جام لبريز ازشراب
خوش به حال آفتاب
اي دل من، گرچه در اين روزگار
جامه رنگين نميپوشي به کام
باده رنگين نميبيني به جام
نقل و سبزه در ميان سفره نيست
جامت از آن مي که ميبايد تهي است
اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم
اي دريغ از ما اگر کامي نگيريم از بهار
گر نکوبي شيشه غم را به سنگ
هفت رنگش ميشود هفتاد رنگ ...
شعر از فریدون مشیری
------------------------------
این هم به خاطر آقای پونی (نویسنده ی شعر رو میگم)![]()