عزيز دلم خوشحالم که زندگي از نظر تو اينقدر زيباست
به من گفتي: براي زندگي کردن بايد عاشق بود. بايد عاشقانه زندگي کرد. مي دانم که حق با توست
ولي نمي دانم دلم را کجاي زندگي جا گذاشته ام آخر براي عاشق بودن دل مي خواهد. وقتي که دلم نيست چگونه عاشقانه زندگي کنم؟
واقعا خداوند به من لطف کرده است وگرنه من کي لياقت داشتن ترا داشتم؟
عزيز دلم دوستت دارم. هميشه و هر روز
تو بيشتر از آنچه که به نظر مي رسد خوبي و زيبا فکر مي کني. برايت
روزهايي خوش و پر از آرامش آرزو مي کنم . از صميم قلب
خوب من !اميد وارم هميشه روحت همينگونه فرشته وار بماند پاک و بي آلايش زيبا وشفاف و دور از هر سياهي
گاهي فکر مي کنم حتي ابراز علا قه هم فرا موشم شده است .
مرا به خاطر اين همه کوتاهي ببخش.
دوستت دارم هميشه ي هميشه

+
نوشته شده در پنجشنبه 5 اردیبهشت1387ساعت 1:1 توسط یه دوست
|
صبح ها مسير ثابتي دارم و اگر عجله نداشته باشم آنقدر در ايستگاه منتظر مي مانم تا تاکسي مورد علاقه ام برسد. در واقع راننده اين تاکسي را دوست دارم. راننده پير و درشت هيکلي با دست هاي قوي و آفتاب سوخته و چشم هاي مشکي رنگ است که تابستان و زمستان سر شيشه ماشين را باز مي گذارد و با آنکه چهار سال است بيشتر صبح ها سوار ماشينش مي شوم فقط سه چهار بار صداي بم و خش دارش را شنيده ام. ماشينش نه ضبط دارد، نه راديو و شايد همين سکوت، حضورش را اين چنين لذت بخش مي کند. ما هر روز از مسير ثابتي مي رويم، فقط چهارشنبه هاي آخر هر ماه راننده مسير هميشگي مان را عوض مي کند. يکي از چهارشنبه هاي آخر ماه به او گفتم آ«از اين طرف راهمون دور مي شه ها.آ» آ«مي دونم.آ» ديگر هيچ کدام حرفي نزديم و او باز هر روز از مسير هميشگي مي رفت و چهارشنبه هاي آخر ماه مسير دورتر را انتخاب مي کرد. چهارشنبه آخر ماه پيش وقتي از مسير دورتر مي رفت، سر يک کوچه ترمز کرد نگاهي به اين طرف و آن طرف انداخت، بعد گفت؛ آ«ببخشيد الان برمي گردمآ» و از ماشين پياده شد. دوباره کمي اين طرف و آن طرف را نگاه کرد، يک کوچه را تا نيمه رفت و برگشت بعد سوار شد و رفتيم. به دست هايش نگاه کردم، فرمان را آنقدر محکم گرفته بود که ترسيدم از جا کنده شود، اما لرزش دست هايش پيدا بود، پرسيدم آ«حالتون خوبه؟آ» گفت آ«نه.آ» نگاهش کردم و بعد برايم تعريف کرد.چهل و شش سال پيش عاشق دختر جواني مي شود. چهارشنبه آخر يک ماه دختر جوان به او مي گويد خانواده اش اجازه نمي دهند با او ازدواج کند. راننده از دختر جوان مي خواهد لااقل ماهي يک بار او را از دور ببيند. دختر جوان قول مي دهد تا آخر عمر چهارشنبه آخر هر ماه سر اين کوچه بيايد. چهل و شش سال دختر جوان چهارشنبه آخر هر ماه سر کوچه آمده، راننده او را از دور ديده و رفته است. از راننده پرسيدم آ«دختر جوان ازدواج کرد؟آ» نمي دانست. پرسيدم آ«آدرسشو دارين؟آ» نداشت. در اين چهل و شش سال با او حتي يک کلمه هم حرف نزده بود فقط چهارشنبه هاي آخر هر ماه دختر جوان را ديده بود و رفته بود. راننده گفت آ«چهل و شش سال چهارشنبه آخر هر ماه اومد ولي دو ماهه نمياد.آ» به راننده گفتم آ«شايد يه مشکلي پيش اومده.آ» راننده گفت آ«خدا نکنهآ» بعد گفت آ«اگر ماه ديگر نياد مي ميرم.آ«
سروش صحت
--------------------------------------------------------------------
فکر می کنم بشه گفت عشق واقعی اینه
+
نوشته شده در جمعه 23 فروردین1387ساعت 13:48 توسط یه دوست
|
بوي باران ، بوي سبزه ، بوي خاک
شاخه هاي شسته ، باران خورده پاک
آسمان آبي و ابر سپيد
برگهاي سبز بيد
عطر نرگس ، رقص باد
نغمه شوق پرستوهاي شاد
خلوت گرم کبوترهاي مست
نرم نرمک ميرسد اينک بهار
خوش به حال روزگار ...
خوش به حال چشمه ها و دشتها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه هاي نيمه باز
خوش به حال دختر ميخک که ميخندد به ناز
خوش به حال جام لبريز ازشراب
خوش به حال آفتاب
اي دل من، گرچه در اين روزگار
جامه رنگين نميپوشي به کام
باده رنگين نميبيني به جام
نقل و سبزه در ميان سفره نيست
جامت از آن مي که ميبايد تهي است
اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم
اي دريغ از ما اگر کامي نگيريم از بهار
گر نکوبي شيشه غم را به سنگ
هفت رنگش ميشود هفتاد رنگ ...
شعر از فریدون مشیری
------------------------------
این هم به خاطر آقای پونی (نویسنده ی شعر رو میگم)
+
نوشته شده در دوشنبه 20 اسفند1386ساعت 8:38 توسط یه دوست
|
حسین در عاشورا خون حلقوم فرزندش را در مشت می گیرد.و به آسمان ، رو به چشم های خدا ، پرتاب می کند ، که ببین ! و این قربانی را از من بپذیر !
در چنین روزگاری است که « مردن » ، برای یک مرد ، تضمین حیات یک « ملت » است.
شهادت او ، مایه بقای یک ایمان است..
گواه آن است که جنایتی بزرگ ، فریبی بزرگ ، غصب و قساوت و جور حاکم است ، شاهد اثبات حقیقتی است که انکار می شود ، نمونه وجود ارزشهایی است که پامال می گردد.
از یاد می رود و بالاخره ، اعتراض سرخی است بر حاکمیت سیاه
فریاد خشمی است بر سر سکوتی که همه حلقوم ها را بریده است.
شهادت ، « نمونه » ای است از آنکه باید باشد و « گواهی » است بر آنچه در این « زمان » خاموش و پنهان ، می گذرد
و بالاخره ، تنها شکل جهاد و تنها دلیل وجود و تنها سلاح حمله و دفاع و تنها شیوه مقاومت : « حقیقت » ، « راستی » و « عدالت » است.
در عصری و نظامی که « باطل » ، « دروغ » و « ستم » آنرا خلع سلاح کرده و همه سنگرهای آن را در هم کوفته و همه مدافعان و وفادران آن را قتل عام ، متلاشی و نابود کرده است و انسان بودن در پرتگاه انقراض و خطر مرگ همیشگی قرار گرفته است.
«دکتر علی شریعتی »
( حسین وارث آدم ، ص ۱۹۳ )
گزیده سخنان امام حسين (ع)
امام حسين (ع) فرمود: عاقل، با کسي که مي ترسد او را دروغگو پندارد هم سخن نمي شود، از کسي که مي ترسد او را رد کند درخواستي نمي کند، به کسي که مي ترسد او را بفريبد تکيه نمي نمايد و به کسي که به اميد او اطميناني نيست اميد نمي بندد
امام حسين(ع) مي فرمايد: عقل، جز از راه پيروي حق به کمال نمي رسدامام حسين (ع) مي فرمايد: از نشانه هاي اسباب قبولي اعمال، همنشيني با خردمندان است و از نشانه هاي اسباب ناداني، کشمکش با نابخردان است
امام حسين (ع) مي فرمود: دانش نطفه بارور معرفت است. تجربه هاي طولاني، فزوني عقل است، شرافت همان پارسايي است. قانع بودن، آسايش تن است، هر که تو را دوست دارد، از پليدي بازت مي دارد، هر که تو را دشمن دارد، بر نابکاري واردت مي سازد
امام حسين (ع) مي فرمايد: هر کس اين پنج چيز را نداشته باشد، از زندگي خود چندان بهره اي نمي برد: عقل، دين، ادب، شرم و خوش خلقي
به امام حسين (ع) عرض شد ابوذر مي گويد: براي من، فقر محبوبتر از بي نيازي و مريضي، محبوبتر از سلامتي است. حضرت فرمود: خداي متعال ، ابوذر را رحمت کند، اما من مي گويم: هرکس به نيک گزيني خدا براي او مطمئن شود، جز آنچه را خدا برايش گزيده است آرزو نمي کند
امام حسين (ع) مي فرمايد: خداوند به هر کس راستگويي و نيکخويي و پاکدامني و پاک خوري روزي کند خير دنيا و آخرت را ويژه او ساخته است
امام حسين (ع) مي فرمايد: جمعي خدا را از شوق بهشت مي پرستند، اين عبادت سوداگران است و گروهي خدا را از بيم دوزخ مي پرستند، اين عبادت بردگان است و مردمي هم خدا را از روي شکر مي پرستند. اين عبادت آزادگان و بهترين عبادت است
+
نوشته شده در جمعه 28 دی1386ساعت 11:13 توسط یه دوست
|
خدايا تو نخواهي گذاشت که از مراد دلم دور بمانم.
گاهي وقت ها فکر مي کنم سخت ترين کار توي اين دنيا زندگي کردن است. آنچنان بر سر دوراهي قرار مي گيريم وکلاف زندگيمان سر در گم مي شود که خودمان را مي بازيم و نا اميد مي شويم.
راستش را بخواهيد کلاف زندگي من گره کوري شده است که فکر مي کنم هيچ انگشت توانا يي قادر به گشودن آن نيست مگر آنکه دستي زغيب بر آيد و...
اما با تمام اينها هميشه فکر مي کنم اگر آدم توي زندگيش دوتا پرند ه ي کوچولو داشته باشد که لحظه لحظه ي زندگيش را فداي آنها کرده باشد و جان داده باشد تا آنها جان بگيرند نه هيچ وقت نااميد مي شود ونه ديوانه در حقيقت يک عشق پنهان توي دلش هست که او را وامي دارد دوست بدارد و زندگي کند .
تمام آدمهايي که توي اين دنيا پرنده اي را پرواز داده اند يک خوشبختي بزرگ توي دلشان هست که گاهي فرا موشش مي کنند و هر وقت دلشان مي گيرد بايد از دور بنشينند و آن را تماشا کنند و هميشه شاد باشند.
هميشه بخنديد وشادمان باشيد. حتما خدا شما را خيلي دوست دارد چون مي توانيد دوست بداريد.
+
نوشته شده در دوشنبه 3 دی1386ساعت 21:13 توسط یه دوست
|
آنکه مست آمدو دستي به دل ما زد و رفت
در اين خانه ندانم به چه سودي زدو رفت
خواست تنهايي ما را به رخ ما بکشد
طعنه اي بر در اين خانه تنها زد و رفت
دل تنگش سر گل چيدن از اين باغ نداشت
قدمي چند به آهنگ تماشا زدو رفت
گنج تنهايي ما را به خيالي خوش کرد
خواب خورشيد به چشم شب يلدا زد و رفت
خرمن سوخته ی ما به چه کارش ميخورد
که چو برق آمدو درخشک و تر ما زدو رفت
-------------------------------------------------------
نمیدونم این شعر از کیه چون به نظرم قشنگ بود گذاشتمش این جا.
+
نوشته شده در پنجشنبه 15 آذر1386ساعت 15:40 توسط یه دوست
|
سلام
خا نه ات سرد است؟ خورشيدي در پاکت مي گذارم و برايت پست مي کنم!ستاره ي کوچکي در کلمه اي بگذار و به آسمانم روانه کن بسيار تاريکم.
سلام
امروز لطف خدا شامل حالم شده و من دوباره برگشتم
الان در ميان اين پروانه هاي کوچک نشسته ام و برايتان حر فهاي صد تا يک غاز مي نويسم
يکي از بچه ها عکس يه ماشين بنز رو کشيده وبه من نشون ميده
ميگه :خانم ماشين باباي من اين شکليه .
و من از داشتن تکه اي کاغذ خوشحالم.
همانطور که مي بينيد دراين دنياعدالت وجود ندارد وگرنه چه دليلي دارد کلاغ ها 300 سال عمر کنندو ما انسان هاي بيچاره 100 سال
از همه ي اينها که بگذريم بايد بگويم چند وقته نامه ننوشتم رشته ي کلام از دستم در رفته اميد وارم شما به خوبيه خودتون ببخشيد
و خلا صه اينکه روز خوبي داشته باشيد به روشني آفتاب پس از باران
پاييز هيچ حر ف تازه اي براي گفتن ندارد. با اين همه از مسير بلند باد بالا که مي رود
در خت ها چه زود به گر يه مي افتند.
ازدوستان خوبم ممنونم که تو اين مدت منو فرا موش نکردن.
دوست عزیز(محمود ف)(http://bawaramkon.blogfa.com/)وبلاگ وبلگتون باز نمیشه نمی دونم چرا.
+
نوشته شده در شنبه 3 آذر1386ساعت 17:30 توسط یه دوست
|
سلام دوستان عزیز
من یه مدتی که نمی دونم چقدر طول میکشه می خوام وبلاگ رو تعطیل کنم
ولی سعی میکنم به وبلاگتون سر بزنم.
عذر می خوام از اون عزیزانی که این چند مدت نتونستم کامنتاشون رو جواب بدم .
واز همه ی دوستان خوبی که وقت گذاشتن وبه وبلاگم سر زدن و با نظرهای زیباشون منو خوشحال کردند بینهایت ممنونم.
فردا آفتاب چه بتابد بر زمين، چه نتابد
روز آغاز مي شود
آسمان از ابر بلندتر است
دوستون دارم
+
نوشته شده در شنبه 14 مهر1386ساعت 21:21 توسط یه دوست
|
سلام
یه متن با حال دیدم دلم نیومد ازش بگذرم گفتم شما هم ببینید بد نیست به نظر من که خیلی جالبه.
امید وارم شما هم خوشتون بیاد.
ما امروزه خانه های بزرگتر اما خانواده های کوچکتر داريم؛ راحتی بيشتر اما زمان کمتر
مدارک تحصيلی بالاتر اما درک عمومی پايين تر ؛ آگاهی بيشتر اما قدرت تشخيص کمتر داريم
بدون ملاحظه ايام را می گذرانيم، خيلی کم می خنديم، خيلی تند رانندگی می کنيم، خيلی زود عصبانی می شويم، تا ديروقت بيدار می مانيم، خيلی خسته از خواب برمی خيزيم، خيلی کم مطالعه می کنيم، اغلب اوقات تلويزيون نگاه می کنيم و خيلی بندرت دعا می کنيم
چندين برابر مايملک داريم اما ارزشهايمان کمتر شده است. خيلی زياد صحبت مي کنيم، به اندازه کافی دوست نمي داريم و خيلی زياد دروغ می گوييم
زندگی ساختن را ياد گرفته ايم اما نه زندگی کردن را ؛ تنها به زندگی سالهای عمر را افزوده ايم و نه زندگی را به سالهای عمرمان
ما ساختمانهای بلندتر داريم اما طبع کوتاه تر، بزرگراه های پهن تر اما ديدگاه های باريکتر
بيشتر خرج می کنيم اما کمتر داريم، بيشتر می خريم اما کمتر لذت می بريم
ما تا ماه رفته و برگشته ايم اما قادر نيستيم برای ملاقات همسايه جديدمان از يک سوی خيابان به آن سو برويم
فضا بيرون را فتح کرده ايم اما نه فضا درون را، ما اتم را شکافته ايم اما نه تعصب خود را
بيشتر مي نويسيم اما کمتر ياد مي گيريم، بيشتر برنامه مي ريزيم اما کمتر به انجام مي رسانيم
عجله کردن را آموخته ايم و نه صبر کردن، درآمدهای بالاتری داريم اما اصول اخلاقی پايين تر
کامپيوترهای بيشتری مي سازيم تا اطلاعات بيشتری نگهداری کنيم، تا رونوشت های بيشتری توليد کنيم، اما ارتباطات کمتری داريم. ما کميت بيشتر اما کيفيت کمتری داريم
اکنون زمان غذاهای آماده اما دير هضم است، مردان بلند قامت اما شخصيت های پست، سودهای کلان اما روابط سطحی
فرصت بيشتر اما تفريح کمتر، تنوع غذای بيشتر اما تغذيه ناسالم تر؛ درآمد بيشتر اما طلاق بيشتر؛ منازل رويايی اما خانواده های از هم پاشيده
بدين دليل است که پيشنهاد مي کنم از امروز شما هيچ چيز را برای موقعيتهای خاص نگذاريد، زيرا هر روز زندگی يک موقعيت خاص است
در جستجو دانش باشيد، بيشتر بخوانيد، در ايوان بنشينيد و منظره را تحسين کنيد بدون آنکه توجهی به نيازهايتان داشته باشيد
زمان بيشتری را با خانواده و دوستانتان بگذرانيد، غذای مورد علاقه تان را بخوريد و جاهايی را که دوست داريد ببينيد
زندگی فقط حفظ بقاء نيست، بلکه زنجيره ای ازلحظه های لذتبخش است
از جام کريستال خود استفاده کنيد، بهترين عطرتان را برای روز مبادا نگه نداريد و هر لحظه که دوست داريد از آن استفاده کنيد
عباراتی مانند ”يکی از اين روزها“ و ”روزی“ را از فرهنگ لغت خود خارج کنيد. بياييد نامه ای را که قصد داشتيم ”يکی از اين روزها“ بنويسيم همين امروز بنويسيم
بياييد به خانواده و دوستانمان بگوييم که چقدر آنها را دوست داريم. هيچ چيزی را که مي تواند به خنده و شادی شما بيفزايد به تاُخير نيندازيد
---------------------------------------
برگرفته از مجله ی اکتیو دانشجوئی
+
نوشته شده در دوشنبه 29 مرداد1386ساعت 15:35 توسط یه دوست
|
صبح براي همه يکي ست
آدم خوش بين شخصي است که صبح از خواب بر مي خيزد
به سوي پنجره مي رود و مي گويد صبح بخير پرور دگارا
در مقابل آدم بد بين کسي هست که پاي پنجره مي رود و مي گويد خداي من باز هم صبح شد
حق انتخاب با توست صبح براي همه يکي ست
روزي کبوتر هايمان را پيدا خواهيم کرد و مهرباني دست زيبايي را خواهد گرفت ومن آن روز را انتظار مي کشم حتي روزي که ديگر نباشم
احمد شاملو
+
نوشته شده در یکشنبه 31 تیر1386ساعت 17:11 توسط یه دوست
|