السلام عليک يا ابا عبدا... الحسين
خوبان همه بنده اند و مولاست حسين
عالم همه قطره اندو درياست حسين
ترسم که شفاعت کند از قاتل خويش
از بس که کرم داردو آقاست حسين
------------------------------------------------------------------------
نشستم کنارش , روي نيمکت سفيد نيگام نکرد، نيگاش کردم.
يه دختر بچه پنج شيش ساله با موهاي خرمايي و لباي قلوه اي
سلام کوچولو
سرشو برگردوند و لبخند زد
سلام
چشاش قهوه اي روشن بود. صاف و زلال، انگار با چشاش داشت مي خنديد.
خوبي ؟
سرشو بالا و پايين کرد.
اوهوممم.
تنها اومدي پارک ؟
دوباره خنديد، صداي خندش مثل قلقلک گوشامو نوازش مي داد.
نههه ...
اوناهاشن ..
دوستام ...
با انگشت وسط پارکو نشون داد. نگاه کردم، دو تا بچه، يه دختر و يه پسر سوار تاب شده بودن و بازي ميکردن
خيلي ساکت و بدون هيچ سر و صدايي با تعجب نگاش کردم.
پس تو چرا تنها نشستي ؟ نمي خواي بري تاب بازي؟
سرشو به چپ و راست تکون داد.
نه، من ازونا بزرگترم.
ايندفه من خنديدم. اونقدر جدي حرف مي زد که کنترل خنده برام مشکل بود با چشاي درشت شدش نگام کرد و گفت :
شما نمي رين بازي ؟
اين بار شدت خندم بيشتر شد. عجيب شيرين حرف مي زد!
من ؟ من برم بازي ؟ من که از تو هم
بزرگترم که، خودشو کشيد کنارم و دست کوچيکشو گذاشت روي گونه ام. خيلي جدي نگام کرد.
نه ، شما از ما سه تا هم کوچولوترين.
خيلي ...
نتونستم بخندم، نگاهش ميخکوبم کرد و دست سردش که روي گونه ام ثابت مونده بود. نمي دونستم جواب اين حرفشو چي بدم.
دلتون مي خواد با دوستاي من دوست بشين؟
دستشو برداشت و دوباره لبخند زد.
ناراحتتون کردم ؟
آب دهنمو قورت دادم و گفتم :
نه ...
اصلا، صداشون کن.
از روي نيمکت پريد پايين و آروم گفت :
بچه ها .. بيان
بچه ها از همون فاصله دور صدا رو شنيدن و از روي تاب پريدن پايين
راستي اسم تو چيه خانوم کوچولو ؟
برگشت و دوباره با يه حالت جدي توي چشام نگاه کرد و گفت :
من اسم ندارم. ولي دوستام به من مي گن
آهو...
گيج شده بودم! اسم ندارم ؟ خواستم يه سئوال ديگه ازش بپرسم که بچه ها از راه رسيدن
سلام .. سلام
جوابشونو دادم :
سلام
پسربچه لپاي سرخ و چش و ابروي مشکي داشت و دختر کوچولوي همراهش موهاي بلند خرمايي با چشاي متعجب و آبي.
پسر بچه به آهو نگاه کرد و پرسيد :
اين آقا دوستته آهو جون ؟
آهو سرشو تکون داد و در حاليکه با دست پسرک رو نشون مي داد گفت :
اين اسمش مانيه. چار سالشه. دو ساله که مرده. توي يه تصادف رانندگي. اينم نسيمه.
اممم ... پنج سالشه، سه روزه که مرده ... ,
باباش ... باباش ... ( نسيم با دستاي کوچيکش صورتشو گرفت و به شدت گريه کرد )
نمي تونستم تکون بخورم. خشکم زده بود.
صداي ضربان تند قلبمو به وضوح مي شنيدم و همينطور صداي سکوت عجيبي که توي پارک پيچيده بود.
آهو نسيم رو بغل کرد. چشاش سرخ شده بود.
باباش دوسش نداشت. خفش کرد. اونقدر گلوش فشار داد تا مرد.
ببين ...
با دست گردن نسيم رو نشون داد. دور گردن باريک نسيم يه خط متورم سياه، يه چيزي شبيه رد دست به چشم مي خورد.
حالم داشت بد مي شد. نمي تونستم چيزي رو درک کنم فقط نفس مي کشيدم، به زحمت تونستم بگم :
و تو ..؟
آهو لبخند زد.
من هفت سالمه. توي يه زير زمين مردم. از گشنگي و تشنگي. زن بابام منو انداخت اون تو و درو روم بست.
اونجا خيلي تاريک بود. شبا مي ترسيدم. سه روز اونتو بودم. يه شب چشامو بستم و از خدا خواستم منو ببره پيش خودش.
خدا هم منو برد پيش خودش. منو بغل کرد و برد .
نمي تونستم باور کنم. همه چيز بيشتر شبيه يه فيلم وحشتناک بود تا واقعيت. سه تا بچه معصوم.
يعني اينا .. اينا مرده بودن !
نسيم ديگه گريه نمي کرد. ماني دست آهو رو گرفته بود و مي کشيد :
بريم آهو جون ؟
ما بايد بريم .
به خودم اومدم.
کجا ؟
ماني با انگشت به يه گوشه آسمون اشاره کرد :
اون جا
آهو خنديد و گفت :
ما خيلي کم ميايم اينجا. اون بالا خيلي بهتره. خدا با ما بازي مي کنه. تازه سواريمونم ميده! بچه ها خنديدن.
اگه ببينيش عاشقش مي شي. چشام خيس بود. خيلي خيس. اونقدر که تصوير اونا مدام مبهم و مبهم تر مي شد.
فقط تونستم از بين بغضي که توي گلوم گير کرده بود بپرسم :
خدا ..خدا چه شکليه ؟
و باز هر سه تا خنديدند
آهو گفت اين شکلي. دستاشو به دو طرفش باز کرد و شروع کرد به رقصيدن همونطور که مي رقصيد آواز مي خوند،
نسيم و ماني هم همراه آهو شروع به رقصيدن کردند. از پشت قطره هاي گرم اشکي که چشمامو پوشونده بود،
رقص آروم و روياييشونو تماشا مي کردم. آوازي که آهو مي خوند. ناخودآگاه منو به ياد خدا مينداخت.
خدايي که با بچه ها بازي مي کنه صداي آواز مثل يه موسيقي توي گوشم تکرار مي شد.
بعد از چند لحظه ديگه هيچي نفهميدم.
***
چشمامو که باز کردم شب شده بود
دور و برمو نگاه کردم. پارک ساکت و تاريک بود و اثري از بچه ها نبود. نمي دونستم چه مدت روي نيمکت خوابم برده بود
و نمي تونستم چيزايي که ديده بودم باور کنم. نگاهم بدون اراده به اون گوشه اي از آسمون که ماني نشون داده بود افتاد.
سه تا ستاره اون گوشه آسمون بود. نزديک هم، و يکيشون پر نور تر از بقيه.
صداي آهو توي گوشم پيچيد :
تو از ما سه تا خيلي کوچولوتري. خيلي کوچولوتر......
برگرفته از نشريه هفتگي راه نرفته