تبليغاتX
نامه های دوستانه - گشت و بازگشت

 وقتي مريم زنگ زد که مي خواد من رو بيبنه و اون لحظه اي که وارد خونه ي قديمي اونها شدم ياد آن لحظه هاي کودکي افتادم
 ان لحظه هاي پاک و نموندني  چقدر دلم گرفت  اشک   توي چشام حلقه زد و همه ي ان صحنه هاي ديرين همچون فيلمي در جلو چشمانم گذشت وقتي برادرش من را ديد بهم گفت چقدر عوض شدي  اگه    توي خيابون ميديدمت نمي شناختمت تو چي تو هم منو ميشناختي؟ ميخواستم بگم آره آخه تو فقط کمي شکسته شدي وگرنه همون چهره را داري ولي نميدونم چرا حرفم را قورت دادم. فقط يه لبخند خانمونه زدم و گفتم نميدونم فکر کنم منم همينطور. باز گفت ولي مثل همون گذشته ها ساکت و آروم هستي .گفتم هميشه هم اينطور نيست.يه لبخند تحويلم داد. و من دوباره به دوران کودکيم رفتم همان لحظه هايي که اثري از تنهايي نبود .  
ياد اون روزاي گذشته به خير
چقدر همه ي ما تنها شديم .

به قول محمود کيانوش: اگر سادگي واعتقاد را که جوهر بازيهايماو قصه هايمان بود همراه همان مي آورديم حالا اينقدر دست هايمان خالي نبود


گشت و بازگشت

سفر به دهکده ي سبز کودکي کردم

سفر به سايه ي پروانگان در آتش ظهر
سفر به قوس قزح هاي زير پاي ملخ
سفر به خلوت باراني شقايق ها
دوباره در سن دهسالگي فرو رفتم
دوباره کودکي از دور ها صدايم کرد
تمام شادي خورشيد در نگاهم ريخت
به راز روشن چشمه آشنايم کرد
به چشم کودک دهساله اي که من بودم
هنوز خانه ي ما رو به چهار سوي جهان
در يچه هايي با شيشه هاي آبي داشت
هنوز ابر ازان مي گذشت و بر مي گشت
هنوز ساقي پنيرک زشير مي روئيد
هنوز اردک از آبگير مي روئيد
هنوز روح گل از چشم روشن  شبنم
به آفتاب نظر مي کرد
شاپره در قفس شاخه ها نفس ميزد
سپيده بر شتر کوهها سفر مي کرد
هنوز سنجاقک
هوانورد و هراس آور بيابان بود
فرود گاهش اطراف جويباران بود
هنوز دست زدن پيشه ي سپيداران
هنوز پير شدن شيوه ي چناران بود
به چشم کودک دهساله ي که من بودم
هميشه تير تلگراف پاي در گل بود
هميشه سيم به قدر نسيم سرعت داشت
هنوز دخترک خوشه چين عروسک بود
عروسکي که در انبوه کاه مي خوابيد
هنوز آينه ي خورشيد کاکلي بود
شعاعش از کف دستم به ماه مي تابيد
هنوز عشق بخش نمي شناخت مرا
ولي چراغش در پشت ذهن من مي سوخت
هنوز چهره ي هعصوم ناشناخته اي
نگاه منتظرش را به چشم من مي دوخت
ديار کودکيم را قدم زنان ديدم
در آن قلمرو اوهام دربدر گشتم
فضاي خانه اش از صداي مادر بود
به کو چه آمدم و در پي پدر گشتم
از اين دو گمشده ي خويش نشان چه ديدم هيچ
غباري از سم اسبي که در افق مي تاخت
تمام دهکده را آشنا گمان کردم
از آن ميان دريغا يکي مرا نشناخت

مسي به رنگ شفق بودم،زمان سپر شدنم آموخت
در اميد زدم يک عمر، نه در گشادو نه پاسخ داد
در دگر زدنم آموخت،چراغ سرخ شقايق را
رفيق راه سفر کردم،به پيشواز سحر رفتم
سحر نيامدنم آموخت.
کنون هواي سفر در سر، نشسته حلقه ي حقيقت بر در
حديث خويش نميدانم
خوشم به عقربه ي ساعت
که چه مي گذرد بر من

-----------------------------------------------------

۱. اینم به خاطر محمد عزیز ،فک کنم از دوخط بیشتر شد نه؟؟؟؟

 

۲.ای کاش فکر نمی کردیم مسخره کردن دیگران زرنگیه ای کاش!...

 

۳.آن عهد که با تو بسته بودم

    یاد است مرا ترا فراموش!!!!!!!!!!!


 

+ نوشته شده در سه شنبه 22 اردیبهشت1388ساعت 14:48 توسط یه دوست |

 
----------------------------- http://chaparist.com/ccw/redirect.asp?redi=ctn402.jpg